خورشاه بن قباد الحسينى

333

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

به شرف پاىبوس معزّز گشت . چون به ييلاق خرقان رفتند ، نوّاب اعلى را ضيافت كرد و پيشكش كشيد و قورچىباشى باعث اين خدمت بود و در آن مجلس ايغوت ميرزا را ، مير كردند و جمعى از ديوانه‌خيزان اردو ملازم او شدند و آن مجلس به نديمى و ظرافت ايغوت ميرزا گذشت . در اين مجلس آغاز بدگويى محمد خان كردند و جميع امرا به غير از قورچىباشى مدّعى شدند و آقاهاى آقاجرى را به معارضهء او دلير كردند و هرات را از او گرفته عوض اصفهان شد و هرات را به شاه قلى سلطان حاكم كرمان عنايت شد و فرمان همايون در اين باب گذشت . و در دولتخانهء مجلس عظمى شد كه ملازمان خان خيره شدند و حكايات گفتند . خان اصلا در مقام جواب درنيامد و مضمون سخن ملازمان اين بود كه خان از بغداد كه بيرون آمد خبر گريختن غازى خان كه برادر زنش بود نداشت . در دزفول و شوشتر كه شنيد ، مىخواست بازگردد ، طايفهء آقاجرى مانع شدند . مكرّر گفتند و خان ملتفت جواب نمىشد ، تا وقتى كه نوّاب اعلى فرمودند كه جواب اين سخنان را بگو . خان صادق الاعتقاد از جاى خود برخاست و در مقابل نشست و به عبارت پاكيزه گفت كه در وقتى كه ابراهيم پاشا كس فرستاد كه اگر بيايى بغداد را تا مملكت شام به تو مىدهم و سوگند به غلاظ و شداد مىخورم و آن نوشته همراه است ، آن كس كه اين جواب و حكايت آورده بود كشتم و آمادهء جنگ رومى شدم ، نيامدند . در محلى كه شما فرستاديد كه بغداد را بگذار و بيا تا سه هزار كس فدوى بودند و مىگفتند كه بنشين ، ولىنعمت مايى بغداد را نگه مىداريم ، نه به قزلباش مىدهيم و نه به رومى ، با هزار ملازم مملوك با ايشان معارضه كردم و تا سى هزار تومان مال خود را گذاشتم ، از جمله مال دوازده هزار شتر خاصّهء من بود و پنجاه هزار گوسفند و تمامى خزاين و بيوتات خود را به غارت دادم و پاس نفس مرشد و ولى نعمت نگه داشتم . و آنكه مىگويند كه خبر از گريختن غازى خان نداشت ، كتابت غازى خان با نوشتجات اويس سلطان و جعفر سلطان و عم‌ّزاده‌هاى خود را حاضر دارم كه از بغداد آورده‌اند . و باز در دزفول و شوشتر كه شنيده باشم اين دو آقا كه در برابر نشسته‌اند كه يكى محمد بيك است در بغداد ملازم من نبود ، در كرمان ملازم شد و